شعر خلاق و مستقل

 

 آرش سیفی

 

شاعری مرام طغیان و سرپیچی ست، و این دو تابع هیچ مانیفستی جز آزادی نیستند.
آرش سیفی


شعر با پاسداشت «خلاقیت»، «خلق انتحاری» و «آزادی ناخودآگاهی» به ما یادآوری می کند که خود و تنها خود را آزادانه زندگی کنیم. هرگاه ترجیح دادید نقاش باشید، نه جزئی از نقشی پیش اندیشیده، بازیگردان باشید، نه مهره و آلتِ دست، آن وقت به شما می گویم می توانید شاعران و هنرمندان خوبی شوید. شعر حریم ندارد، این جا دیگر اعتدال ارسطویی پشیزی نمی ارزد. شعر زیستی آزادانه و تفکری فرا هنجاری می طلبد. افراط و تفریط حدودی نیست که بشود به آن نسبت داد.

به شما می گویم اگر راضی هستید سراغ شعر نیایید! سرکشی و عصیان چیزی نیست که با آموختن اصول و قواعد شاعری، آن را کسب کنید. به همین جهت است که اعتقاد دارم هیچ کس جز هنرمند و شاعر، زندگی را خوب درک نکرده است؛ چنانکه مارتین هایدگر - فیلسوف آلمانی - شاعران را نگهبانان شایسته ی هستی می دانست. تنها شاعران هستند که مصلحت اندیشی را به دیگر اقشار جامعه سپرده اند، و هستی را به معنای اگزیستانسیالیستیِ آن زیسته اند. روح ادبیات و هنر، یادآوردِ زیستن طبق اصول خود-ویژه ای ست که نیچه آن ها را متعلق به ابر-انسان می دانست. هنر با فرزانه مآبی، موجه نمایی، پوشیده گویی، محافظه کاری و در یک کلام «میانمایگی» میانه ای ندارد، جز این که آن ها را زیر تیغ انتقاد های تند و تیز خود قرار می دهد.

او که املایی نمی نویسد، اشتباهی نمی کند، و هم او ست که معنای زندگی را نفهمیده است؛ ترس بر او غلبه کرده، و راه بازپس نگری و خلاقیت را بسته. امروز نیازمند این هستیم که ترس هایمان را بشناسیم و در سرسپردگی های آشکار و نهانمان به نظم های پیش ساخته و تحمیلی بازنگری سرسختانه ای داشته باشیم، که فردا برای حرکت به سوی آزادی دیر است. امروز زمان آن رسیده است که «هستی را بسراییم»، آن گونه که از رهگذر آراء هایدگر، این اصیل ترین شیوه ی همزیستی با دیگران و بودن در جهان است.

#آرش_سیفی


 

۱۳٩٥/٦/۱۱  نویسنده آرش سیفی  |  نظر بگذارید(نظرات نمایش داده نمی شوند!)

 

شعری تازه از آرش سیفی

 

آرش سیفی

 

شعری تازه بخوانید از من:



یک گوشه بنشینی، خودت باشی و دنیایت
اسم خودت را دیده باشی داخلِ یک لیست
یک عمر زندانیِ کابوس و کُتک باشی
اما ندانی حُکم آزادیت دستِ کیست

حالت شبیه آدمی بی خانمان باشد
بگذاری از غصه سرت را روی دمپاییت
هر روز توی انتظار و بُهت و شک باشی
وقتِ ملاقاتی، خودت باشی و تنهاییت

پیراهنت هم دستمال گریه ات باشد
سر را به روی شانه ی دیوار بگذاری
در انتظار روزهای بهتری باشی
با چوب خط تقویم را هر روز بشماری

دلتنگی ات را داده باشی دستِ دلتنگیت
در آینه خود را به تصویرت بچسبانی
سیگار خود را داخل بطری بیاندازی
چایی بنوشی روز و شب در قوطیِ رانی

یک گوشه از سلول های مغز خود باشی
سهمت از این دنیا اتاقِ کوچکی باشد
توی شلوغی های سالن ها، هیاهو ها
جای تو کنجِ صندلی های تکی باشد

بی اعتنا باشی به هر چیزی که کم داری
چیزی نفهمد هیچ کس از خستگی هایت
در آلبوم پاره کنی هی عکس هایت را
بار خودت را کم کنی از دوش دنیایت

یک گوشه بنشینی، خودت را تا کُنی مثل
یک کاغذ نامه که توی آشغالی بود
هر شب بسوزانی امیدی که نداری را
دنیات مثلِ جعبه ی کبریت خالی بود

آرش سیفی


شعرها و نوشته های آرش سیفی:
https://telegram.me/arashseyfisher

 

۱۳٩٥/٦/٧  نویسنده آرش سیفی  |  نظر بگذارید(نظرات نمایش داده نمی شوند!)

 

شعر زرد و شناخت آن

 

شعر زرد و شناخت آن
آرش سیفی

رولان بارت اعتقاد داشت: «هر متنی، بینا متن است.» ژولیا کریستوا نیز، با بینامتنیت و ژرار ژنت با ترامتنیت مقابل مفهومِ اصالت ادبی - در معنای ایده آل و آرمانی آن- ایستادند. اما پدیده‌ای که امروز در ادبیات اینستاگرامی و تلگرامی می‌بینیم، با تأثیر پذیری متن از متون دیگر (بینامتنیت)، و ارتباط متن با هرچه خارج از متن (ترامتنیت) به‌غایت متفاوت است! بد نیست بدانید همین‌حالا که دارید این یادداشت را می‌خوانید، متون ادبی با سرعت زیادی، در خطوط تولید و به‌صورت شابلونی و گُتره‌ای، به مثابه‌ی آن‌چه توسط مخاطب به مصرف می‌رسد، دارند به‌ تولید می‌رسند؛ از این رو، من و برخی دیگر از منتقدان، این کالای مصرفی را «شعر زرد» می‌نامیم؛ همان اشعار عوام زده‌ای که امروز، پایشان را از اثرپذیری و اثرگذاریِ ترامتنی فراتر گذاشته، و ضمن این که میانه‌ای با خلاقیت ندارند، به اعتبار تعدد طرفدارانشان خود را بر فضای ادبی مسلط کرده‌اند.

آماج شعر زرد، انبوهیِ مخاطب عام است؛ مخاطب عموماً کم‌حوصله، کم‌مطالعه و میان‌مایه‌ای که در این بازار عرضه و تقاضای ادبی، نقش تقاضادهنده‌ای گُنگ و کور را ایفا می‌کند. مصرف‌گرایی – که از خصیصه‌های بارز دنیای پُست‌مدرن است –  به جای ارزیابی زیبایی‌شناسانه، افسار سلیقه‌ی مخاطبان رسانه‌های مجازی را در اختیار گرفته؛ این پدیده تمرکزش را روی ارگاسم مصنوعی مخاطب گذاشته، بی‌آن‌که او را به التذاذ شهوانی- هنری برساند. به همین جهت، امروز سطحی‌ترین کتاب‌های شعر، با تیراژها و چاپ‌های متعدد، دست به دست میان طرفدارانشان می‌چرخند؛ این در حالی‌ست که منتقدهایمان، درچُرتی طولانی‌ به سر برده، و خیلی از مخاطب‌های پیگیرتر نیز، به ‌جوزدگی و همراهی با جریان‌های رایج گرفتار شده‌اند.

به عقیده‌ی من، نباید از ضعف‌ها و غفلت‌های نقد ادبی‌مان بگذریم. باید بپذیریم نقد ادبی در کشورمان، نه تنها به یک گفتمان ضروریِ علمی تبدیل نشده، بلکه خود نیز گرفتار آفت پراکنده‌گویی، جانب‌داری، سطحی‌نگری و غیره است. بدین ترتیب، منتقد نیز به حلقه‌ی دیگری از این زنجیره‌ی معیوب تبدیل می‌شود. وانگهی، دو رخداد شوم و نگران‌کننده می‌افتد: یکی این‌که فاصله‌ی آثار خلاق با مخاطب هرروز بیشتر و بیشتر شده (کما این‌که وظیفه‌ی منتقد پُر کردن همین فاصله‌ها ست)، و دیگر این‌که منتقد نیز، ناخودآگاه یا خودآگاه، برای پیوستن به لشگر میان‌مایگانِ زردپسند، به طمع می‌افتد.

شعر زرد، که دل به مخاطب‌هایش بسته و به هر ساز آن‌ها می‌رقصد، نه تنها در درون‌مایه و مضمون مبتذل و بی اهمیت است، بلکه در شکل، فرم و اجرا نیز خلاقیت و اصالتی ندارد. از طرف دیگر، در این شعر، عدم انسجام فُرمی، فقدان جهان‌بینی، ضعف موسیقایی و غیره، گاهی به ساده‌نویسی و ساده‌انگاری، و گاهی نیز به پُز‌های شاعرانه منجر می‌شود. پُزهای شاعرانه‌ی مذکور، آن دسته از خصایص شعری هستند که به دغدغه و اندیشه‌ی شاعر درنیامده‌، بلکه تنها یکی از تکنیک‌های بازار برای جلب مخاطب به‌شمار می‌آیند؛ برای شناخت بهتر این پُزها، به چند مورد از مهم‌ترین موتیف‌های کلیشه‌شده‌ی شعرزرد اشاره می‌کنم: ناله کردن از غمِ شدید، شکست‌ عشقی خوردنِ مکرر، زخم خوردن‌های مظلومانه از دوست، تنهاییِ شدید و تشبیه آن به انواع چیزها، عشق‌های افلاطونی، بد شدن زمانه، تمایل به خودکشی و... این درحالی است که این موتیف‌ها در سطح مانده، و بدون پرداخت خلاقانه‌ی مناسب، تنها به اُبژه‌های جلب توجه و هم‌دردی مخاطب تبدیل می‌شوند.

به زعم من، راه برون‌رفت از این زردنویسی‌ها روشن، اما دشوار است: تقویت نقد ادبی، بی‌توجهی به ملاک‌های فرامتنی و آگاهی بخشی به مخاطبان بی‌اطلاع و ناآگاه. برای شروع کافی‌ست تعارفات و بده‌بستان‌های ادبی را ترک کرده، یا لااقل به آن‌ها دامن نزنیم، و متوجه خطرات این ادبیات نازل باشیم. کافی‌ست یادمان نرود کتاب‌های خوب اما مهجور را به هم‌دیگر معرفی کنیم، حتی اگر مطمئن باشیم هیچ‌کس به سراغشان نخواهد رفت. گاهی نیز می‌توانیم به جای به‌روز کردن صفحاتمان با شعر‌های مخاطب‌پسند و آبکی رایج، اندکی بیشتر بخوانیم، بیشتر فکر و بیشتر جستجو کنیم؛ چرا که هیچ چیزِ باارزشی، به‌راحتی به‌دست نمی‌آید.


#آرش_سیفی

کانال شعرها و نوشته های آرش سیفی در تلگرام:

https://telegram.me/arashseyfisher

۱۳٩٥/٦/٧  نویسنده آرش سیفی  |  نظر بگذارید(نظرات نمایش داده نمی شوند!)

 

قطب جنوب باش و کولرهای روشنش

 

آرش سیفی, شاعر

 

 

قطب جنوب باش و کولرهای روشنش

یا کوه های یخ زده ای باش بر تنش

یا گرگ باش و پالتوی پوست تن بکن

یا عکس گوسفند بکش روی کاپشنش

سوراخ لایه های اُزُن باش و وازلین

دستی بکش به پارگیِ زیر دامنش

چیزی بگو به پنگوئن داخل سرَت

با طرز راه رفتن خیلی فروتنش

 

یا این که شرم کن که یخت آب تر شود

 

قطب شمال باش و غمِ چند اسکیمو

خوشحالی گره زده با پیچ رادیو

در غار خستگی خودت زندگی بکن

یا که بمیر آخرِ بیگانه ی کامو

تنهایی شکاف اُزُن باش و دردهاش

دلتنگی فرو شده باش از عقب، جلو

با سورتمه به بی کسی خود سفر بکن

چیزی بگو به عکس خودت توی تابلو

 

یا خرس باش و خواب جداگانه ای ببین

 

قطب جنوب باش و کولر های دائماً...

یا که بچرخ دور خودت یا که یخ بزن

دنبال هیچ باش در این راه پیچ پیچ

یعنی بپیج داخل موی شِکَن شکن

یا کار کن برای خودت تا کسی شوی

یا خم بشو مقابل آقای پنگوئن

گاهی که خسته می شوی از زندگیِ خود

یک جای غار خیره شو توی گلنگدن

 

یا که تفنگ باش و به هر چیز تف بکن

 

قطب جنوب باش و کولرهای خسته اش

قطب شمال باش و غمِ یخ نبسته اش

یک قطب تازه باش، غم انگیز و بی عبور

چیزی بگو به پنگوئن پرشکسته اش

یا که بپوش پالتوی پوست سمور

یا خیره شو به گوشه ی چشمان بسته اش

در منتها الیه زمین باش و گریه کن

قطب جنوب باش و سکوت شکسته اش

 

یا این که توی گور خودت را تکان بده

 

آرش سیفی

 

۱۳٩٥/٥/۸  نویسنده آرش سیفی  |  نظر بگذارید(نظرات نمایش داده نمی شوند!)

 

مقاله: ما باکلاس های بی خیال

 

آرش سیفی

 

ما باکلاس های بی خیال!

(آسیب شناسی یک گفتمان، با اشاراتی به حادثه ی خودکشی ابراهیم عالی پور)

آرش سیفی

 

پس از خودکشی تلخ «ابراهیم عالی پور» شاعر جوان، برخی گروه های اجتماعی، با شعار «مبارزه با مُرده پرستی» افسار توده های منفعل فضاهای مجازی را در دست گرفتند؛ وانگهی، فراگردی که ادعا می کرد با موج سواری و عوام پسندی مخالف است، خود به موج دیگری از ابتذال و سطحی نگری تبدیل شد: موجی که خودکشی یک شاعر را اتفاقی ساده و خالی از عمق معرفی کرد و از همراهانش خواست از کنار چنین کنش هایی با چشم های بسته و مشت های گره زده (در اعتراض به جریان های رایج دیگر: شخصیت سازی و مُرده پرستی) بگذرند!

چنانکه آلبر کامو اعتقاد داشت: «اگر فقط یک مسئله ی واقعاً جدی فلسفی وجود داشته باشد، آن خودکشی است» پرسش های فلسفی عمیقی پیرامون پدیده ی «خودکشی» وجود دارند، که جا دارد در مقاله ای جداگانه به آن مفصلاً پرداخت. هر موجی که خودکشی را صرفاً تصمیمی شخصی معرفی، یا در صدد این باشد که قاطبه ی توده ها را در برابر چنین کنش عمیقی به بی تفاوتی تشویق کند، آن موج خود به سطحی نگری بدتر و خطرناک تری از جریان مُرده پرستی دچار می شود.

از طرفی، خودکشی در میان اهالی ادب، به مثابه واکنشی فراگیر به پوچی، نیاز به غور و تأمل بیشتری دارد. به همین جهت، دردناک ترین بخش ماجرا، این است که بسیاری از موج سواران فراگردِ «ما باکلاس های بی خیال»، خود نیز از گستره ی شاعران و نویسندگانند! باکلاس های مجازی که دغدغه ای جز «متفاوت نمایی» و توهمِ دانستن ندارند، دست به تجویزِ اجتماعیِ بی حس کننده ای موضعی زدند که نهایتاً انفعال و کرختی را بجای ژرف نگری و پاسخ های مسئولانه ترویج داد. آن ها برخلاف ظاهرشان، تابع مُد هستند و خاص بودن را در ژست ها و نمادهای تصویری جستجو می کنند.

سیطره ی اینترنت و شبکه های اجتماعی بر زیست امروز مردم بر کسی پوشیده نیست. کاربران این فضاها که دیگر فقط از قشر و طبقه ی اجتماعی خاصی نیستند، حجم زیادی از تصاویر، ویدئوها، نمادها، دیدگاه ها، گزارش های روزمره و... را تولید و به اشتراک می گذارند. بدین ترتیب تولیدات بی رویه ی غالباً تصویری جای خود را به یکدیگر داده و جهانِ سیال و پرهیاهوی خود را می سازند. از طرفی این جهانِ التقاطی، ارزش ها، عُرف ها و هنجار های خود را بازتولید می کند. بدین ترتیب نگاه زیبایی شناسیک، اصالت، خلاقیت، تاریخ مندی، اندیشه ورزی و... جای خود را به کارکردگرایی، تصویر زدگی، عوام پسندی، تفاوت ظاهری و وسواس بِروز بودن می دهد.

به زعم نگارنده، در سپهر اجتماعی متأخر ایران که تحت تأثیر فراوان فضا مجازی قرار گرفته، شاهد پدیده های تأسف برانگیزی هستیم، که جز با نگاه ریزبینانه و انتقادی نمی شود آن ها را بازشناخت. فراگردهای ایجاد شده در شبکه های اجتماعی پس از خودکشی تلخ شاعر جوان «ابراهیم عالی پور» نمونه ی کوچکی است از برخی اختلال های اجتماعی ژرف و نگران کننده. باردیگر با یک پدیده ی تلخ تر از خودِ ماجرا مواجه شدیم، که می رود تا فراگرد رایج اجتماعی شود: اسنوبیسم.

پس از حادثه ی خودکشی، گفتمان اسنوبیسم دست به کار شد، تا ضمن هویت بخشی به خود، با پهلو زدن به گفتمان مهیج دیگری چون روشنفکری، مُد فرهنگی تازه ای ایجاد کند. بنابر نظر متواتر، واژه ی اسنوبیسم اول بار برای توصیف بخشی از جامعه ی انگلستان قرن 18 به کار برده شد. این واژه از طرف اشراف به بورژواهایی اطلاق می شد که پس از انقلاب صنعتی توانسته بودند پولی به جیب بزنند و ثروت خود را به رخ اشراف بکشند. این نوکیسه گان با استفاده از مولفه های بیرونی ای چون هزینه های گزاف، لباس های گران و متظاهرانه، صحبت کردن خودنمایانه و... خود را از سایر مردم جدا کرده و شخصیت و هویت تازه ای به خود می بخشیدند. حالا اما اسنوب های دنیای مجازی از مؤلفه ها و ابزار های دیگری بهره می برند.

فقدان نگاه انتقادی از یک سو، و وسوسه ی محرک های لذت بخش اتوریته ی مجازی از سوی دیگر، باعث می شود اشرافی گری فکری ای در میان اسنوب ها ایجاد شود که حاصلش جز خود پسندی و خودنمایی نیست. سخن آخر این که، پاسخ هیجانی به کنش ها (برای نمونه حادثه ی خودکشی)، چه بخواهد آن را نادیده بگیرد (چنانکه اسنوب ها)، چه بخواهد در آن اغراق های احساسی بکند (چنانکه فرصت طلبان پوپولیست)، هر دو محکوم به ابتذال هستند؛ چه بهتر که از هیچ کدامشان نباشیم!

 

هفتم مرداد یکهزار و سیصد و نود و پنج

آرش سیفی

 

لینک عضویت در کانال شعرها و نوشته های آرش سیفی

 

 

۱۳٩٥/٥/۸  نویسنده آرش سیفی  |  نظر بگذارید(نظرات نمایش داده نمی شوند!)

 

مرکز زدایی در شعر مرکّب حرکت

 

مرکز زدایی در شعر مرکّب حرکت:

آرش سیفی

 

مرکّب حرکت، یکی از جدی ترین و خلاق ترین جریان های شعری اخیر ایران است که با اقبال خوبی از جانب شاعرهای جوان و مستعد روبرو شده است. این استقبال خوب، از طرفی به ظهور و بروز هرچه بیشتر پتانسیل های بالقوه ی این ژانر کمک کرده و از سوی دیگر همگام با تولید آثار بسیاری تحت این نام، خطر کج فهمیِ مؤلفه ها و کلیشه سازی تکنیک ها را نیز در پی خواهد داشت. از همین رو، نگارنده در این یادداشت کوتاه تلاش خواهد کرد با تاکید بر وجه مهمی از ویژگی های ژانری مرکّب حرکت، گامی کوچک در شناخت عمیق تر این شعر بردارد. بدیهی ست آن چه در پی می آید از بررسی دقیق نمونه های موفق این ژانر در پیوند با مطالعات و دیدگاه های ادبی نویسنده حاصل شده است. امید است درآینده و در یادداشت های بعدی به وجوه و مؤلفه های دیگری از این ژانر پرداخته شود.

همانطور که از ترکیب «مرکّب حرکت» بر می آید، هر تعریفی از این ژانر بدست دهد باید لااقل ناظر بر دو واژه ی «مرکّب» و «حرکت» باشد. واژه ی مرکّب بیانگر تلفیق و ترکیب قوالب سنتی شعر فارسی و ارائه ی یک فرم تازه است. دغدغه ی «قالب» به عنوان بخش کوچکی از فُرم، دیگر در این ژانر مطرح نیست؛ به دیگر سخن مرکّب حرکت برای ارائه ی یک شکل صوری متحد و مورد توافق تلاش نمی کند، و حتی از این فراتر چنین تلاشی را درخور تحولات نوین شعر فارسی نمی داند. از سوی دیگر، واژه ی «حرکت» در نام این ژانر، به سیالیت تصاویر و تعابیر یک شعر در امتداد ذهن مخاطب اشاره دارد؛ معنی از زیرساخت به روساخت و پس از آن به ذهن مخاطب منتقل می شود، و این گونه در ذهن او به حرکت خود ادامه می دهد.

عدم وجود دغدغه ی قالب در این ژانر، باعث می شود یک شاعر موفق، به مولفه های فُرم ارگانیک و ساختار توجه بیشتری نشان بدهد. به همین خاطر تکنیک های مختلفی چون ارجاعات درونی، رفت و برگشت های روایی، تداعی یک جهانبینی و ارائه ی مجموعه  ای از معانی می تواند راهگشای شاعر برای انسجام و شاکله بخشی به شعر باشد. این انسجام البته با وحدت لحن، وحدت روایت، و وحدت راوی که از ضروریات شعر کلاسیک بود متفاوت است. شاعرِ مرکب حرکت دیگر ارتباط عمودی را در موقوف المعانی کردن ابیات، تکرار کردن مضامین از دیدگاه های مختلف و تصدیق ضمنی آن ها نمی داند. خُرده روایت ها نقش مهمی در یک شعر موفق مرکب حرکت ایفا می کنند؛ این خرده روایت ها که در ادبیات پُست مدرن نیز مطرح هستند با پاساژ ها و کانال های هوشمندانه ای در یک هارمونی مناسب با همدیگر رفتار می کنند.

به زعم نگارنده، دغدغه ی «تأویل» مهم ترین دغدغه ی مسلط بر شعر مرکّب حرکت است. فرآیند تأویل آن گونه که از علم هرمنوتیک منتج می شود، عملی لذت بخش برای مخاطب است. مرکب حرکت با تمهیدات روایی، معنایی، صوری و فُرمی به فهم و تأویل مخاطب از شعر کمک کرده و او را به کنکاش در مولفه های شعری ارائه شده دعوت می کند. در این جا لایه های معنایی، واژگان چند پهلو، تعبیرهای کنایی، طنز تلفیقی و ترکیبی، بازی های زبانی و پاره ای دیگر از مولفه ها بیشتر و بیشتر مورد توجه شاعر قرار می گیرند.

 شاعر جوان باید توجه داشته باشد که تأویل پذیری شعر در این ژانر، یک خصیصه ی ضمنی نیست، بلکه یک ضرورت زیبایی شناسیک است. فراقالبی بودن تنها برای بازآفرینی یک شکل و صورت دیگر همچون صورت های قبلی نیست، بلکه در خدمت تأویل ها و تبیین های مختلف از شعر است. اگر در شعر کلاسیک و کهن فارسی بار معنایی بر دوش یک مرکز معنایی واحد بود، در شعر مرکّب حرکت یک مرکز معنایی وجود ندارد، بلکه مخاطب با تأویل ها و معناهای مختلف سرو کار دارد.

ساختار نامتمرکز شعر مرکّب حرکت، که در آن شعر را به مثابه ی متنی چند مرکزی معرفی می کند، واجد حضور هم زمان و هم ارزش معناها و تأویل هاست. شاعرانی که به این ژانر ادبی روی می آورند باید به دموکراسی متنی احترام بگذارند؛ همان گونه که ژاک دریدا با معرفی رویکرد ساختارشکنی مخاطب را به استفاده از توان بالقوه ی متن ها تشویق کرد تا بتواند صداهای طغیان گر متن را کشف نماید. دریدا با ساختارشکنی از رو شدن دستِ ایدئولوژی های مقتدری که پسِ پشتِ یک متن پنهان شده بودند خبر می داد.

از آن چه گفته شد نتیجه می شود ساختارشکنی از مفروضات ایدئولوژیک یک متن پرده بر می دارد. مفهوم ساختارشکنی البته به فرآیند پس از خلق یک اثر اشاره دارد. اما در مرکّب حرکت، شاعر تلاش می کند پتانسیل ها و ظرفیت های شعر خود را برای فرآیند ساختار شکنی ای که از طرف مخاطب اعمال می شود افزایش دهد. به همین جهت مرکّب حرکت با برخی از رایج ترین مؤلفه های ادبیات پُست مدرن نیز انطباق جالب توجهی پیدا کرده است. در این ژانر شاعر مرکزیت شعر خود را می شکند، و ضمن ارائه ی یک یا چند جهانبینی پیشنهادی، راه را برای کشف دیگر تفسیر ها باز می گذارد.

 بنابر این شاعر مرکّب حرکت به خلق یک شعر چند مرکزی با ساختاری نامتمرکز می پردازد که در آن مخاطب به بیشترین لذت کشف و درک متن دست خواهد یافت. فراموش نکنیم چنین واسازی و مرکز زدایی ای با بی معنایی و شلخته نویسی تفاوت بسیار دارد، که شاعر و مخاطب جدی و حرفه ای بی گمان با این تفاوت ها آشنا است. درآخر امیدوارم هماره با مشاهده ی افق روشن پیش روی شاعران خوب مرکّب حرکت، در فرصتی بهتر بتوانم مفصل تر به برخی دیگر از جنبه ها و مولفه های این ژانر بپردازم.   

 

آرش سیفی

تیر 1395

۱۳٩٥/٤/۱٥  نویسنده آرش سیفی  |  نظر بگذارید(نظرات نمایش داده نمی شوند!)

 

زیتون سبز - شعری از آرش سیفی

 

آرش سیفی

 

با احترام به بیژن نجدی، گیاهی در قرنطینه، و یوزپلنگانی که با من دویده اند:



زیتون سبز باش! که زالو گرفته ام!!

لطفا ً کمی نمک بزن و... [سوزش گلو]

زیتون سبز باش، کمی هم بنفش تر!

زیتون سبز را بخور و هیچ چی نگو!

 

تلخ است مزه ی دهن زندگی و من!

 

با آدمی که نیست مرا روبرو بکن

با شیـ شه شیـ شه های تنم یک بدل بساز!

لطفاً کمی نگاه بکن توی آینه

لطفاً کمی بخند به تصویر روبرو!

 

با نقش های مختلف من قدم بزن!

 

با قرص ها معامله کن خواب خوب را

مشت مرا گره بزن و انقلاب کن

لطفاً بدون تفرقه زیتون سبز را

گاهی درسته قورت بده داخل گلو!



در تخت خواب: غلت زدن های مرد و زن!



نسل مرا ادامه بده توی زخم هاش

گاهی نمک بریز! که زالو گرفته ایم

با رنگ های مختلفی خاک می شویم

حالا که مُرده ایم و کسی بیل را فرو...



فرقی نمی کند کت و شلوار یا کفن!


آرش سیفی

 

۱۳٩٥/۳/٧  نویسنده آرش سیفی  |  نظر بگذارید(نظرات نمایش داده نمی شوند!)

 

تضمین غزلی از سعدی - آرش سیفی

 

آرش سیفی

 

تضمین غزلی از سعدی:


چایی دهان خورده ی از قند بُریده!
نیلوفر پژمرده ی آوند بریده!
پیراهنِ تاخورده ی از بند بریده!
«ای یار جفا کرده ی پیوند بریده!
این بود وفاداری و عهد تو ندیده»

هم از هوس بوسه، هم از بوی تو محروم
از نازِ تو و حرکت ابروی تو محروم
از دیدن یک ثانیه ی موی تو محروم
«در کوی تو معروفم و از روی تو محروم
گرگ دهن آلوده ی یوسف ندریده»

تلخیم به بی مزگی چایی بی قند
اشکیم، که پنهان شده پُشت سرِ لبخند!
ما هیچ نبودیم بجُز جِز جِز اسپند
«ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند
افسانه ی مجنون به لیلی نرسیده»

یک عمر شبیه دو هوا بودم و یک بام
سر رفت غمم از سرِ سرگیجه و سرسام!
پیوند میان من و تو پاره شد آرام
«در خواب گزیده لب شیرین گل اندام
از خواب نباشد مگر انگشت گزیده»

جِرخورده ترین برگ لگد خورده ی زردیم!
هی درد کشیدیم که... نه! ما خودِ دردیم!
فرهاد نبودیم ولی صخره نوردیم!!
«بس در طلبت کوشش بی فایده کردیم
چون طفل دوان در پی گنجشک پریده»

صیادی و جز مرد جوان صید نکردی
جز هر که تو را دید همان صید نکردی!
دنبال چه هستی که از آن صید نکردی؟
«مرغ دل صاحب نظران صید نکردی
الا به کمان مهره ی ابروی خمیده»

دوشیزه ی بدمصّب لب غنچه ای لوس!
دیکتاتور عاشق کُش بی رحم بلاروس!!
محکوم به مرگم کن و قبلش دو سه تا بوس!
«میلت به چه ماند به خرامیدن طاووس
غمزت به نگه کردن آهوی رمیده»

هی می رسم از تو به تو و نقطه ی آغاز
تهران و قم و مشهد و رشت و جم و اهواز!
یک عمر به دنبال تو در داخل یک ماز
«گر پای به در می نهم از نقطه ی شیراز
ره نیست تو پیرامُن من حلقه کشیده»

ماری ست که ما را هدف زخم زبان کرد
که دور سرم حلقه زد و... خون فوران کرد!
عشق تو همان کرد که صیادِ جوان کرد
«با دست بلورین تو پنجه نتوان کرد
رفتیم دعا گفته و دشنام شنیده»



پیراهن خوش فرم اتودیده ی سعدی!
نیلوفر خوش بو و بَرِ چیده ی سعدی!
تقدیم به تو شعر من و ایده ی سعدی!
«روی تو مبیناد دگر دیده ی سعدی
گر دیده به کس باز کند روی تو دیده»

آرش سیفی

توضیح: مصرع های داخل گیومه از شیخ اجل سعدی هستند.


کانال تلگرام آرش سیفی

 

۱۳٩٥/۱/٢۳  نویسنده آرش سیفی  |  نظر بگذارید(نظرات نمایش داده نمی شوند!)

 

خود را کجای شهر بیاویزم؟

 

شعری از من را در وبسایت شعرانه بخوانید:

شعر آرش سیفی در وبسایت شعرانه

 

هرشب به جنگ ببر پتو رفتن

دنبال ربط بالش و مو رفتن

مانند سگ بخاطر بو رفتن

در فکرهای گیج فرو رفتن

شک می کنم به هر چه که... پس هستم!

 

حتی به ربط آتش و اسپند و

حتی به بغض آن ورِ لبخند و

حتی به بازجو و دهان بند و

حتی به آیه های خداوند و...

شک می کنم به هر چه که... پس هستم!

 

سگ استخوان جمجمه را خورده

کفتار رفته جنگ و سرآورده

گربه به خون یخ زده بو برده

من فکر می کنم که خدا مُرده

باید سبیل نیچه ای ام را هم...

 

هر روز غرق توی محالاتم

تنهایم و به عکس خودم ماتم

هی فکر می کنم به خودم، ذاتم...

زرتشت آمده ست ملاقاتم

باید سبیل نیچه ای ام را هم...

 

دنیای بی تفاوت ماشین ها

بالای شهر یا که نه پایین ها

آن های بی خیال تر و این ها

خر بود و رنگ مختلف زین ها

خود را کجای شهر بیاویزم؟

 

با دلخوشی ساده و ناچیزم

با جوجه های آخر پاییزم

با شعرهای بحث بر انگیزم

با این سؤال خسته گلاویزم:

خود را کجای شهر بیاویزم؟

خود را کجای شهر بیاویزم؟

خود را کجای شهر بیاویزم؟

 

آرش سیفی

 

۱۳٩٤/۱٢/۸  نویسنده آرش سیفی  |  نظر بگذارید(نظرات نمایش داده نمی شوند!)

 

توی سکوت تلویزیون غرقم

 

آرش سیفی 

توی سکوت تلویزیون غرقم
زل می زنم به مجری بی اخبار
زل می زنم به شرح کمی آمار
زل می زنم به «عاقبت سیگار...»
سریال شاد و راز بقا کم بود!

توی سکوت تلویزیون غرقم
تصویر زن، و حرکت یک هاشور!
تبلیغ بانک و آگهی کنکور
زیرش: فروش سنگ برای گور!
«راه بهشت» و «سمت خدا» کم بود!!

توی سکوت تلویزیون غرقم
بحران غرب و شورش هر روزه
توی فرانسه: غارت یک موزه
و بعد بحث فایده ی روزه!
برنامه های پخت غذا کم بود!

توی سکوت تلویزیون غرقم
برنامه ی «جوانی و دین داری»
تصویر جشن ها و عزاداری
عکس نشست ملّیِ «بیداری...»
غیر از یمن، ریاض و مِنا کم بود!

توی سکوت تلویزیون غرقم
یک عده دور میز نشستند و
یک عده فکر جامعه هستند و
یک عده هم که غرب پرستند و...
البته نقد خوب شما کم بود!

توی سکوت تلویزیون غرقم
توی سکوت تلویزیون غرقی
توی سکوت تلویزیون غرقیم
تصویر هست و... حیف صدا کم بود!

آرش سیفی

لینک کانال آرش سیفی در تلگرام

 

۱۳٩٤/۱۱/۱٩  نویسنده آرش سیفی  |  نظر بگذارید(نظرات نمایش داده نمی شوند!)

 

 

 

 

شعر خلاق و مستقل
شعری تازه از آرش سیفی
شعر زرد و شناخت آن
قطب جنوب باش و کولرهای روشنش
مقاله: ما باکلاس های بی خیال
مرکز زدایی در شعر مرکّب حرکت
زیتون سبز - شعری از آرش سیفی
تضمین غزلی از سعدی - آرش سیفی
خود را کجای شهر بیاویزم؟
توی سکوت تلویزیون غرقم

 

شهریور ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
بهمن ٩٢
دی ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
خرداد ٩٢
اسفند ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
امرداد ٩۱
بهمن ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
اسفند ۸٩

 

 

ابوذر پاکروان
آخرین فدا
آرمین
اکرم توکلی جویباری
الهام حیدری
الهام قریشی
الهام میزبان
الهه بدل زاده
الهه ملک محمدی
آمنه نقدی پور
امید اقدمی
امیر سنجوری
آناهیتا
ایستگاه پاره روایت
بابک سلیم ساسانی
بصیر
بهاره محمدی پور
بهمن کوچیک
پدرام اسدی
پر باران
پرشکوه
پریا تفنگ ساز
پویا صداقت
جواد فیض ده (آریو)
جواد نوروزی
حاتمه سیدزاده
حامد آذری پور
حامد عباسیان
حجت حصاری
حجت عسکری
حدیث دهقان
حسان .ط
حسن اربابی
حسن معصومی
حسین (حامد) نصیری
حشمت
حمزه زارعی
حمیدرضا
حمیدرضا مرتضی پور
حنیف خورشیدی
حنیف خورشیدی
خوشه ی پروین
دختران جهنمی
رامین خسروی
رسول پیره
رها
رها صافی
رومینا عابدی
رویا
ری را جویباری
ریحانه ابراهیم زادگان
زلما خان بهادر
زهرا رجائی
زهرا معتمدی
ژاله سیفی
سپهر عمو زاده
ستاره توسلی
سحر بختیاری
سحر گرایی نژاد
سروش معروضی
سعید
سمیرا جنابیان
سمیه اسفندیاری
سهیل شفیعی
سید احمد مغربی
سید محمد رباط جزی
سید مهدی موسوی
سیدمحسن موسوی
شبنم سمیعی
شبنم غفاري
شبنم فرضی زاده
شعر و شگفتی ها
شمیم زمانی
شهرام میرزایی
صدیقه حسینی
صنم میرزا زاده نافع
طاهره جعفر زاده
عاطفه
عاطفه وفا خواه
عاطفه یاسمن
عباس سلیمی (رها)
عباس گندمی
عباس معبودی
عدنان نوروزی سیبنی
عطر گیلاس (رمان و داستان)
علی اکبر یاغی تبار
علی کریمی کلایه
علیرضا عاشوری
غزل قهوه خانه
فاطمه اختصاری
فاطمه حسنی
فاطمه قاعدی
فدا
فرزاد ارشادی
فرزاد محمدی
فرزانه قیاسی نوعی
فرشته رسولی
کسرا
گل نیلوفر آبی
لیلا انهاری
لیلا حیدری
لیلا لطفی ماوی
م. مهدی پور
مارال عباسی
مجتبی رافعی
محسن
محسن بیدوازی
محسن رضایی
محسن عاصی
محمد ارثی زاد
محمد حسینی مقدم
محمد شعباني
محمد مهدی پور
محمد نوروزی
محمدکاظم محمدی
محمود ذبیحی
مرسده
مریم انصاری فر
مریم پروند
مریم حقیقت
مریم سواد کوهیان
مژگان میرافضل بروجنی
مسعود آرمان مهر
مسعود عباسی
مسعود عطایی
معین امیری
منیره حسینی
مهدی اسماعیلی
مهدی داوودی
مهدی شریفی
مهدیه شفیعی (مهتاب)
مهر
مهران
مهرناز عطائی
مهسا زهیری
مهسا هاشمي
مهناز
مونا رحمتی
میترا
میترا امیری
ناتانائیل
نازنین آزاد
نرجس قادری
نسرین مرادیان
نسیم جعفری
نگین افشاری
نگین باهر
نگین مقیمی
نوشین
نوشین داوودی
نیره کاشی
هدا
هرمز سعدالهی
وبلاگ یک دختر مرده

 

RSS 2.0