زلزله

 

بعد از گذشت یک ماه بروز می شوم. یک ماهی که دو هفته اش را اصفهان بودم و درگیر امتحانات میانترم دانشگاه. یک ماهی که خیلی خیلی سخت گذشت؛ دوری از دوستان، دوری از شعر، دوری از تهران، و زندگی در خوابگاهی که آدم هایش... دوست داشتم بغض هایم را در شعر بیاورم و به جای خشکیدن در تخت خواب و فکر های جور واجور کردن، دو خط بنویسم ولی فردا امتحان داشتم، پس فردایش کلاس و دوباره امتحان. حالا برگشته ام به همان خانه ی همیشگی، به همان کامپیوتر لعنتی که خاطرات بسیاری را باهم داریم، به همان چهار دیواری و میخ های بدون قاب! مادرم قرمه سبزی درست کرده است و صدای تلویزیون بلند است.

نمایشگاه کتاب امسال برای من، یادآور خاطرات تلخ نمایشگاه پارسال است. فکر می کنم روز دوم یا سوم نمایشگاه بود که مهدی موسوی و فاطمه اختصاری را در غرفه انتشارات، ملاقات کردم و کتاب هایشان را با هیجان و عشق زیاد خریدم. اما شب همان روز، اس ام اسی از مهدی موسوی گرفتم که... اگر یک روز دیر تر می رسیدم دیگر کتاب های شان را نداشتم و احتمالا باید پی دی اف های شان را می خواندم. نمایشگاه کتاب امسال اما، جای همه ی بچه های پست مدرن خالی ست. ولی باز هم می شود بین کتاب های مجوز گرفته، آثار خوبی پیدا کرد و دوستشان داشت. منیره حسینی عزیز با کتاب «بی حواس ترین زن دنیا» و پویا صداقت عزیز با مجموعه ی «57» در نمایشگاه منتظر دوستان هستند. خبر های بیشتر را در وبلاگ های شان دنبال کنید.

وبلاگ منیره حسینی

وبلاگ پویا صداقت

سید مهدی موسوی هم بعد از فیلـتـ-ر های سریالی وبلاگش با آدرس جدید بروز می شود.

وبلاگ سید مهدی موسوی

کارگاه مجازی شعر فاطمه اختصاری، فرصت خوبی بود برای سرودن این شعر. البته این شعر بهانه های دیگری هم داشت که...

 

 

نشسته در ته لیوان نگاه غمگینم

که خیره است به یک نیمه ی پر از خالی!

به تـ ـکـ ـه تـ ـکـ ـه شکستن، به لرزه افتادن

به لکه های سیاهی که مانده بر قالی

 

و خیره ام به فقط قاب های بی عکست

به چای یخ زده ی توی استکان هایم

به دست هام که مثل همیشه می لرزند

به فکر دیدن رویت- تکان تکان هایم

 

و خیره ام به فقط یک ضمیر دوم شخص

«تو» حس لرزش دیوانه وار یک گسل است

منم که متهم بی گناه این حسم

خدا مقصر اصلی و علت العلل است

 

خدا که علت بیچارگی «آدم» بود

خدا که قلب مرا باز هم «حوایی» (هوایی) کرد

و سیب را که به دستان لاغرم داد و

نگاه سرد مرا استکان چایی کرد!

 

دوباره ساعت من تیک تاک می خواند

نشسته عقربه ات روی لحظه ی دیدار

توضد زلزله هستی! دلت چه می داند

که آنکه مرده منم زیر این همه آوار

 

 

 

 

/ 164 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نوشین

با سلام به شما دوست شاعرم... گمون می کنم بیت اول شعزتون اینطور صحیح تره ، کبریت بی خطر که خطرناک می شوم دارم درون حافظه ات پاک می شوم ... سبز باشی...

مجتبی رافعی

سلااااااااااااااااااااام خوبی آرش عزیزم؟ دلم برات تنگ شده بود باز هم خوبه که هستی و شعر می گویی بی مقدمه بذار حرف آخرم رو اول بگم اگه این شعر رو کنار شعر پست قبل بذاریم به وضوح می بینیم که زمین تا اسمون با هم فرق دارند نمی گم شعرت سطحش پایین اومده چون بالخره تو این مدت گرفتاری هایی که ازش گفتی گریبانگیرت بوده ولی منم انتظار خودم رو دارم تو شعری رو سروده بودی که وقتی آدم می خوند لذت می برد از تصاویر و خوش ساختی شعرت ولی تو این شعر جز یکی دو مورد شعرت خیلی جای کار داره خیلی یعنی این که بیشتر جاها بیت ها خوب ننشسته روی شعر و مفهوم زیبا نیست

مجتبی رافعی

شروع شعر اصلا خوب نبود مخصوصا مصراع اول که ادم رو به نوعی گیج می کنه بلاتکلیفی موج می زنه مصراع های بعد هم مضمون های تکراری و ساده بیان شده تازه حس کردم قافیه ی حساب و بی جواب هم آن قدر که می باید ننشسته روی شعر یک جای شعر خیلی خیلی خوب و عالی بود: هر روز چای دم شده.... آدم فکر می کنه شعر تازه داره شروع میشه و حرفای اصلی شاعر داره گفته میشه -هر روز گریه می کند از فرط سادگی.... واقعا زیبا بود و خواندنی این مصراع اما مصراع بعدی بدجور به کار ضربه می زنه و توی ذوق مخاطب می زنه حتی به نظر من پایان با این که می تونست قوی تر از این ها باشد ولی نسبتا بهش روع کار بهتر بود خیلی حرف زدم شرمنده [گل]

رویا

سلام تازه ترینم اگر بخوانی ام مهربان

مریم پروند

خوشحالم از بودنت، برگشتنت، هرچند روزمرگی دلیل خوبی نیست برای این غیبت طولانی... فوق العاده بود چندین و چندبار پشت سرهم خواندمش. دوستش دارم زیاد.

الهام ميزبان

سلام خوبي آرش جان؟ من چند روز پيش شعرت رو خوندم اما نتونستم كامنت بگذارم بابت تاخير معذرت خب؟ دوما اينكه خب چرا كامنت هاي همون پستت رو باز نگذاشتي؟اين چه صيغه ايه ديگه؟خب سخته ديگه! سوما كه بريم سر شعر: به نظرم مي تونستي مي شوم هاي اول شعر رو مي شود كني من با مي شود كه خوندم خيلي بهتر شد كبریت بی خطر که خطرناک می شود دارد درون حافظه ات پاک می شود هر شب شبیه خاطره ای که نداشتیم در زیر تکه های دلت خاک می شود آن قهرمان خوب تو امروز قاتل است در خواب دیده ای که خطرناک می شود بعد با بقيه شعر هم بهتر هماهنگ مي شه دارد دوباره در تو فراموش می شود کبریت توی دست تو خاموش می شود بعد اينكه قافيه خطر ناك رو با فاصله كمي دوباره تكرار كردي مخاطب كمي اذيت مي شه اين مصرع هم به نظرم خيلي خوب نبود قلبم دوباره می قلد و جوش می شود نه مي قلد خيلي با فضاي كار هماهنگ بود.نه جوش شدن خيلي عبارت درستي ايه.بايد گفت جوش مي خورد.به جوشمي آيد يا همچين چيزي ديگه اين بيت خيلي خوب نبود-خيلي هم به فضاي كار ربط نداشت هر روز در تمامی من «ضرب» می شوی تا صبح «جمع» می کنمت از «حساب» ها ب

الهام ميزبان

ادامه: اين مصرع خيلي خوب نبود.در واقع خيلي معمولي بود هر روز یک بهانه و یک قصه ی جدید به جاش اين مصرع رو دوست داشتم.حيف كه كنار اون مصرع از سر باز كني خيلي ديده نمي شد این مرد بچه بوده اگر بچه تر شده عبارت بدجور خر شده هم به نظرم مناسب كارت نبود دیگر برای رفتن من بی خیال باش هم به نظرم يك چيزي اش مي شه بايد بي خيال شو باشه.نه؟اما بي خيال شو هم براي چيزي نيست.درباره چيزي ايه اما مصرع پايان بندي ات خيلي خوب بود كلا همين ها ديگه موفق باشي دوست

علی حبیب نژاد

سلام بعد از مدت ها دوری از به روزرسانی وب به دلیل سرقت ادبی و مراحل چاپ کتاب... با چهار کار به روز هستم. یک کار در قسمت غزل ها با عنوان : داردبرای فتح دلت دیر میشود و یک کارباکلیک بر بخش ترانه ها باعنوان: درباره ی اون عشق باهام حرف نزن و دوکارسپید :پرده هایی که زده میشوند ؛ و گاهی برای دیدن باید آیینه باشی دعوت هستید به وبلاگ یه مردخسته که ترانه میگه...برای خواندن و ثبت نظر