هوای بی سرنگ 3

شعری بخوانید از کتاب زیر چاپم:

 

دنیای دسته جمعی من را بغل بگیر! تنهایی ام تمام جهان را گرفته است
جا مانده ام میان دو تا دست آهنی، یک حجم خیس راه دهان را گرفته است!

در کوپه ای درون قطاری بدون ریل! در انتظار آمدن روز دیگرم
چیزی میان فاصله ی مرگ و زندگی، در دست هام یک چمدان را گرفته است!

از راه می رسم که خودم را بغل کنم، زل می زنم به بغض خیابان پرشلوغ!
خلط دهان رهگذری در پیاده رو، از جای پام نام و نشان را گرفته است!

پک می زنم دوباره به سیگار های خیس، حمام می کنم وسط دود و خستگی!
بحران بی هویتی قورباغه ام، که دردهای آبزیان را گرفته است!

جا مانده ام میان دو تا دست بسته که، هی می زند مرا به سرم توی مشت هاش
دیوارهای سنگی این شهر لعنتی، از دست هام این هیجان را گرفته است

افتاده ام به دور ترین نقطه ی جهان، یک قورباغه ام وسط وانی از لجن!
دنیای دسته جمعی من را بغل بگیر! هرچند درد کل جهان را گرفته است!

آرش سیفی
از کتاب «هوای بی سرنگ»

 

تصویر زیر را دوست خوبم نگین افشاری طراحی کرده است.

به دلایلی نامشخص (البته برای شما) از این پس نظرات نمایش داده نمی شوند، هرچند همه روزه آن ها را چک خواهم کرد.

/ 0 نظر / 30 بازدید