از هر چه هست خسته ام و هر چه نیست هم

 

آرش سیفی

 

از هرچه هست خسته ام و هرچه نیست هم

زل می زنم به پنکه که در حال چرخش است

سلول کوچکی ست جهانْ داخل سرم

آتش گرفته است و دهانم هواکش است

 

سیگار می کشم، دهنم دود می دهد

 

یک قاب عکس کهنه ام و خواب دیده ام

 کابوس سرشکستگی ام را، سقوط را

دارم نگاه می کنم اما در انتظار

دنیای تار داخل تار عنکبوت را

 

آینده ی مردد من بود طعمه اش

 

سلول انفرادی من تخت خواب بود

یک شب که قلبِ بالش خود را شکافتم

آینده ام گذشته ی از دست رفته است

مانند یک زباله پس از بازیافتم

 

البته فرق دارد پسماند خشک و تر

 

یک جنگجوی بی وطن زخم خورده ام

که مرده است جز خود او کل لشگرش

من زندگیم قصه ی چوب دو سر گهی ست

فرقی نمی کند تهِ خطم، و یا سرش

 

چیزی نمانده است برایم به غیر هیچ

 

سوسوی یک چراغم و در حال پت پتم

خاموشی است شکل جهانم در عاقبت

امید من پرنده ی بیچاره ای ست که

بدجور خورده است به برج مراقبت

 

سلول های زندگی ام درد می کنند

 

#آرش_سیفی

/ 0 نظر / 62 بازدید